ترنم باران
.جاده تهي است، تو باز نخواهي گشت و چشمم به راه تو نيست
درد بي تو بودن نيست تاوان با تو بودن است!
به دو راهی های زمین که می رسم چشم به آسمان می دوزم! آنجا راه،همیشه یکیست. تو را چـه به فـرهـاد یـک فـرهـاد اسـت و یـک بـیسـتون عــاشـقی مـن بـاورت مـی کنـم ! بارون رو قلب شيشه ها هي جا مي ذاره رد پا مثل تو كه رو قلب من پا رو گذاشتي بي صدا هنوز وقتي بارون مي ياد دلم عشق تو رو مي خواد مي گم به هر قطره بارون بگين به ديدنم بياد البته الآن تو شهر ما داره برف می باره! اونم چه برفی...! كاش چون پائيز بودم ....... كاش چون پائيز بودم كاش چون پائيزخاموش و ملال انگيز بودم برگهاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد آفتاب ديدگانم سرد مي شد آسمان سينه ام پر درد مي شد ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد اشكهايم همچو باران دامنم را رنگ مي زد وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم وحشي و پرشور و رنگ آميز بودم شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني در كنارم قلب عاشق شعله مي زد در شرار آتش دردي نهاني نغمه من ... همچو آواي نسيم پر شكسته عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته پيش رويم: چهره تلخ زمستان جواني پشت سر: آشوب تابستان عشقي نهاني سينه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگماني كاش چون پائيز بودم ....... كاش چون پائيز بودم «فروغ فرخزاد» پائيز كه از راه مي رسد دوباره غم برگهاي خزان زده بر دلم سنگيني مي كند اي كاش،امروز بودي تا كمي از آن سنگيني را از من مي گرفتي و روي شانه هايت مي گذاشتي اما افسوس كه تو دوري، خيلي دور... آنقدر كه حتي خيالم هم به تو نمي رسد و من هر روز صبح كه از كوچه قديمي مان مي گذرم جاي تو را چه خالي احساس مي كنم و اين كوچه پر خاطره امروز چه خاليست و خلوت ! باز پائيز است باد مي وزد؛ اما... كوچه قديمي هنوز انتظار مي كشد انگار نمي داند،ما رفته ايم و هر يك با سرنوشتي گره خورده ايم. صدايي مي آيد... صداي خنده بچه ها كه از دور مي آيند تا براي فرداي اين كوچه، خاطره بسازند. چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي چقدر هم تنها! ... ... دچار يعني عاشق! و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد. «سهراب سپهری» خداوندا چگونه بگویم؟ راه زمان مسدود شده از کدام لحظه بگریزم...به کدام لحظه پناه برم چقدر تکرار می شوند این لحظات و من بی صبرانه منتظر عبورم شاهراه زندگی را نشانم بده... همه شب با دلم كسي گويد "سخت آشفته اي ز ديدارش صبحدم با ستارگان سپيد مي رود، مي رود، نگهدارش" من به بوي تو رفته از دنيا بي خبر از فريب فرداها روي مژگان نازكم مي ريخت چشمهاي تو چون غبار طلا تنم از حس دستهاي تو داغ گيسويم در تنفس تو رها مي شكفتم ز عشق و مي گفتم "هر كه دلداده شد به دلدارش ننشيند به قصد آزارش برود، چشم من به دنبالش برود، عشق من نگهدارش" آه، اكنون تو رفته اي و غروب سايه مي گسترد به سينه راه نرم نرمك خداي تيره غم مي نهد پا به معبد نگهم مي نويسد به روي هر ديوار آيه هايي همه سياه سياه فروغ فرخزاد ای کاش هرگز چشمانم گذر نگاهت را حس نکرده بود ای کاش هر گز در دریای ارغوانی چشمانت خود را غرقه نمی یافتم ای کاش هرگز به چهره ام تلالؤ لبخندت را هدیه نمی کردی تو از تبار گلخند رویا ها ی نقره ای ، مهرت را چگونه از قلبم بیرون کنم ؟ آخر به پای کدامین گناه مرا با شلاق بی مهری ات حد زدی ؟ به جرم اینکه ریشه بودنم تشنه به چشمه حضور تو ست ؟ به جرم این که با شنیدن نام تو قلبم از تپیدن باز می ماند و نفسهایم به شماره مي افتد ؟ ای کاش هر گز آوای عشقت به شهر قلبم نرسیده بود روحم را از بودن با خود لبریز ساختی و بعد آن هنگام که پرندگان در گوش برگها آواز آمدن خزان را زمزمه کردند مرا با تنهایی ام وا گذاشتی و رفتی؟ ای کاش هر گز نمی رفتی! آن زمان که برای رفتن ،جاده ها را سلام دادی و بودنت در کنارم را بدرود گفتی چه بی ستاره در شب بی کسی در خود شکستم چشمانم خیس از باران اشک و بر لبهایم عجز و لابه که تو را به تلالؤ ماهتاب عشق قسم می دهم نرو اما... اشکهایم استواری عزم رفتنت را گستاخ تر ساخت و از آن زمان تا به حال ، من هنوز چشم به راه بوییدن عطر وجود توام چشمانم را به بی نهایت آنجا که خیال هیچ انسانی آلوده اش نساخته دوخته ام تا بیایی... بيایی تا فاصله ها در هم نوردیده شوند و با آمدن بهاری ات خزان غم را از صفحه زندگی ام پاک کنی. افسوس! آیا چه کس تو را از مهربان بودن با من مایوس می کند؟ التماست نمی کنم! هرگز گمان نکن که این واژه را به خلوت ناب خوابهای تو می سپردم حال هم تماشایت کنم؟ كيستي كه من اين گونه به اعتماد، نام خود را با تو مي گويم كليد خانه ام را، در دستت مي گذارم نان شادي هايم را با تو قسمت مي كنم؟ «احمد شاملو» روی شعرم ستاره می بارد درسکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه تب آلودم شرمگین ازشیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتشها آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من دگر به پايان نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست «فروغ فرخ زاد»
![]()

![]()
تـــو هـمـیـن یـک وجـب دیــوار فاصــــله را بـردار ![]()

![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
در وادی آوازهای من خواهی شنید ؛
تنها می نویسم بیا!
بیا و لحظه ای کنار فانوس نفسهای من
آرام بگیر!
نگاه کن!
ساعت از سکوت ترانه هم،گذشته است
اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را
به چراغ همین کوچه کوتاهمان قسم
بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم کافیست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی!
اما...
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود؟
یک بار بی پوشش پرده باران
چه می شود؟![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

